❤آریسا فرشته کوچولوی عمه❤

از تولد تا...


 

 

 

 

چهارشنبه 14 اسفند 1392| 11:17 AM |عمه کوچیکه

 

باز ما اومدیم و عمه دفاع کرد و راحت شد خداروشکر ...و اومده یکم از تنبلیهاشو جبران کنه اگه خدا بخواد....وای چقدر نزدیک عیدیم انشالله همتون سال خوبی در انتظارتون باشه دوستای مهربونمقلب

حالا عکسای شیرین خانوم ...اول این عکسو گذاشتم که یکم قدیمی تر و مال زمانی بود که عمه خونه آریسا گلی بود .آریسا جون هرشب مسواکشو می زد البته چندبار تو یه ساعت میزد عشق عمه یه بار با ددیش یه بار با مامیش یه بارم با عمه زبان

و اینارو هم تو پاییز گرفتم از عزیزدلم...که آریسا جون آماده شده با مامانش داره میره دیدن یه نی نی دیگه

اینم عکسای خوشمل پاییــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزی با تاخیر سه ماهه ابرو

 

و اما این عکس که دیگه جدید و مامی مهربون واسم فرستاده که عسیسم با صورت رفته تو غذا نیشخند

 

 

این عکسام همین هفته پیشه که تولد بابابزرگ آریسا یعنی بابا جون من بود که همه باهم رفتیم شاندیز جای همه خالی ...بابا جونم ایشالله 120 ساله شی

آریسا و شنتیا هم که یکسره باهم بازی می کردندو عمه هم هی گیر می داد یه لحظه ژست بگیرین ازتون عکس بگیرم چشمکاز بین کلی عکس اینا توشون یکم بدون حرکت بودن

دوستون داااارم ماچ

 

چهارشنبه 14 اسفند 1392| 11:15 AM |عمه کوچیکه|

 

سلام به دوستای  گلــــــــــــمون ....

ببخشید انقــــــــــدر دیر اومدیم ...مرسی از اینکه یادمون بودین خیلی دوستون داریم و دلمون برااااتون یه ذره شده ...ببخشید نتونستیم بهتون سر بزنیم ...ولی واقعا سرمون شلوغ و همه چی یه طرف این پایان نامه یه طرف

الان که دارم مینویسم آریسا جونم مریض گلاب به روتون اسهال استفراغ شده و بردنش دکتر....توروخدا واسش دعا کنید الهی عمه بمیییییییره برااااااات

 

یکم از عکساشو که الان در دسترس دارم میذارم انشالله بعدا عکسای تولدشم میذارم

شهریور ....فریدونکنار...که اریسا عاشق اب بازی و دریا بو د عزیزم

 

آریسا جون و طاها جون و شنتیا جونم

 

 

 

اینم ژست گرفتن عشقم ...

باید بگم آریسا خیلی شیرین زبون شده ماشالله و خیلی هم مودب حرف میزنه

صداش میزنیم آریسا ...یک بله با غلظت تموم میگه که میخوام بخورمش

میپرسیم چند سالته...میگه آریسا دو لاسه از مشهد...قلب

ادرس خونشونو با پلاکشونم که بلد عزیزدلم ...یه مدت شنتیا رو ددن صدا میزد ولی الان دیگه میگه شنتیا

اینم دوتا عکس خوشمل تو یه مهمونیه خوشمل چشمک

 

همتووونو خیلی دوست داریم واقعا مرسی که به یادمون بودین و فراموشمون نکردیمقلب

 

سه شنبه 21 آبان 1392| 10:14 AM |عمه کوچیکه|

سلام آریسای عمه ...قربونه بازی کردن بامزت بشم من ..این عکسای خوشگلو مامان گلبرگت ازت گرفته خیلی خوشم اومد گفتم بذارم اینجا عزیزم...

آریسای نازو خوشگل عمه خیلی دوست داریم ...عمه عاشقته ماچ

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

شنبه 1 تير 1392| 11:34 AM |عمه کوچیکه|

به دلیل کمبود عکس از شیرین خانوم ...چندتا از عکسایی که فکر میکنم مال فروردین گذاشتم که من خیلی دوسشون دارم و این فقط یه نمونه از شیطونیهاش عزیزم...قربون شیطونیهات بشم عزیزم

 

 

 

عشــــــــــــــــــــــــــــــــق عمـــــــــــــــه ای آریســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

 

سه شنبه 14 خرداد 1392| 2:18 PM |عمه کوچیکه|

سلام آریسا جون عمه خیلی دلم واست تنگ شده عزیزم...هفته پیش آریسا با مامان گلبرگش ومامانی و بابایی جونش و عمه کوچیکش رفتن کیش و خداروشکر خیلی خوش گذشت...

 

دیشب بابا بهنام به عمه زنگ زد گفت اریسا میخواد باهات صحبت کنه ..عمه قربونت بره ه ه...خودش رفته تلفن برداشته گفته عمه ...من فداااااااااااااای مهربونیت بشم عزیزدلم

حالا خلاصه ای از عکسای کیش...

 

عشقم اینجا اماده شده که بریم مرکز خرید

الهی عمه بمیره برات که پشت در بودیو عمه و مامان تو مغازه مشغول خرید ولی هیچی نگفتی عزیزم و انتظار میکشیدی ...ولی تموم سفر خیلی دخمل خوبی بود فقط روز اخر تو فرودگاه نمیدونم چرا انقدر شیطون شده بودیخنده

الان دلیلشو میگم عزیزمچشمک ...تموم لحظه هایی که ما درحال خرید بودیم بابایی مهربون با شما بودن و فقط روز اخر تو فرودگاه که مامانی و بابایی پروازشون زودتر بود شما موندیو عمه و مامان گلبرگ..که واقعا با این شیطنتات غیر قابل کنترل بودی عشقم

و اینهم آریسا جون با گلهای کاغذی معروف چشمک

قربون مودب نشستنت عزیزم

اینجام باز ژست گرفته عزیزدلم

آریسا با بابایی مهربونش

 

یهو میدیدیم خانوم خانوما کفشو جورابشو دراورده ...حالا یا تو دستش بود یا وسط پاساژ پیداشون میکردیم...همون اول که وارد هتل شدیم تو لابی هتل که منتظر بودیم تا اتاقمون مشخص شه ...چون چندتا قالی هم اونجا پهن بود ...عزیزدلم احساس راحتی کرد درجا کفشو جورابشو دراورده بود و قدم میزد اون وسط نیشخند

عسلم داره شن بازی میکنه ...خوب که از شنای کنار دریا اومدیم طرف پیست تازه متوجه شنها شد قربونش برم و دوباره برگشتیم تو شنهای ساحل که یکم بازی کنه

اینجام میدون حافظیه نزدیک اسکله

پاساژ مروارید که مامان گلبرگ شما رو واسه چند لحظه به من سپرد منم دیدم نمیشه خرید کرد و نشستم و شما هم بازی میکردی و دوستم پیدا کرده بودی عشقم

هرجام میرفتی مینشستی ...اصرار که عمه هم کنارتون بشینه قربونت برم منقلب

یه بارهم تو همین پاساژ مامانو ترسوندی خیلی ...یهو دیده بود شما نیستی انقدر که شیطونی شما ...ولی شما اومده بودی پیش عمه ...عمه هم درحال خریدو حساب کردن بود که یکی از پشت سر با صدای نازک تو دل برو و خیلی بلند صدام زد عـــــــــمه من قربون عمه گفتنت بشم ..برگشتم دیدمت لذتی بردم که خدا میدونه

اینجا کنسرت که شما از اول تا اخر خواب بودی الهییییییی فدات بشم مرسی که دخمل خوبی بودی و حتی با جیغ و فریادهای عمه بیدار نشدی ماچ

اینم عشقولانه مامانو دخملی

یعنی عاااااااااشق این عکستم

قربون معصومیت چشّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّـــــــــــــــــــــــــــــــات بشم عمه..خیلــــــــــــی دوست دارم

پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392| 10:34 AM |عمه کوچیکه|

عمه جونی سلام

انقـــــــــــــدر این روزها ماشالله بزرگترو خانومتر شدی که خدا میدونه...هنوز شیطونی هاتو داریها عزیزم ولی خیلی مهربونترو فهمیده تر شدی ...

راستی من هفته پیش مشهد بودم و بازم مث همیشه یه هفته ای چترم پهن بود خونتون عشق عمه و خیلی بهم خوش گذشت کنار شما ...

یکی از کارات تو این چند روز غذا خوردن قشنگت بود که خودت انتخاب میکنی که کی قاشق غذارو بذار تو دهنت و وقتی هم که عمه باشه اونجا بیشتر میگی عمه و منم که ذوق مرگ میشم و دیگه اینکه تو حموم کلی جلوی روشویی اب بازی میکردی و دست راست و چپتم میشناسی دیگه و یه موقعهایی که نشسته باشیم جلوی تیوی میای دستمونو میگیری و میبری تو اتاقت یعنی باهام بازی کنین قربوت برم من

و یه کار شیرین انجام دادی یه روز صبح تقریبا ساعتهای 6 بود  که من تو اتاق شما خوابیده بودم و مامان گلبرگ رفته بود کوه و شما کنار بابابهنام خواب بودی ...یهو چشامو باز کردم دیدم یک فرشته کوچولو با لبخند و قیافه خواب الود بالاسرم واااای عمه جون نمیدونی چقدر کیف کردم بعد اومدی کنارم سرتو گذاشتی رو بالشت من و پتو هم رو خودت کشیدی یعنی انقدر خوشحال شدم که خدا میدونه ...میخواستم اینو حتما بنویسم که بعدا بخونی انشالله

تو پست بعدی که میذارم حتما مینویسم که چه کلمه های بامزه ای رو میگی الان قسمتی از کاراتو میگم که بعدا بخونی... اخه انقدر بامزه انجام میدی که میخوام بخورمت...

بهت میگیم :

آریسا بابایی چکار میکنه ؟با یه اخم خوشگل  همراه  با لبخند نگاهمون میکنی

آریسا مامان جون چکار میکنه؟ دستتو میذاری جلو دهنت میگی ها ها ها یعنی میخندی

آریسا آیناز جون چکار میکنه؟میگی آینا بعد یه گوشه دست به سینه میشینه

آریسا دایی چکار میکنه؟میگی دی بعد دستاتو میزنی بهم میگی برو بابااا

آریسا عمه چطوری حرف میزنه؟میگی عمه بعد دستاتو پشت هم تکون میدی

آریسا عمه بهناز چکار میکنه؟شعری که همیشه واست میذاررو میخونی و میگی بع بع بع

دلم میخواست عکس بگیرم از کارات ولی نشد عزیزم

حالا نوبت عکسهای خوشگلت که تو پارک ملت گرفتی عزیزدلم

 

 

 

پروانه کوشمولو عمه

قربووون ژست گرفتنت عزیـــــــــــــــــــــــزم

 

اینم یه عکس زیبا با مامانی و بابایی جونت عزیز دلم

ایشالله همیشه لبات خندوووووووووووووون باشه  عروسک عمه

 

 

 

دوشنبه 2 ارديبهشت 1392| 1:27 PM |عمه کوچیکه|

 

 

 

 

آرزویم برای آریسای خوشگلم و همه دوستای گلمون ...

آسمانت بی غبار ...سهم چشمانت بهـــــــــــــار...

قلبت از هر غصه دور...بزم عشقت پر ســــــــــــــرور...

بخت و تقدیرت قشنگ...عمر شیرینت بــــــــــــــــــــــلند...

 

عشــــــــــــــــــــــق عمه عیــــــــــــــــدت مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک باشه

 

 

 

 

 

سه شنبه 29 اسفند 1391| 5:10 PM |عمه کوچیکه|

[-Design-]